Wednesday, March 9, 2011

چه آرام رفتی

چه آرام رفتى

در بهت و ناباورى من

و در سكوت یك بعد از ظهر تلخ

و چه آرام پا كشیدى

از وجود یخ زده و سردم

در اوج تنهایى

رفتى و با رفتنت اشك و آه را

برایم تحفه گذاشتى

و دلى را كه چه صادقانه

به تو سپرده بودم

در خزان یاد و خاطرت

پرپر كردى

از دور

شكستن قلب نیم گرمم را

به نظاره نشستى

و سكوت كردى

تا در ثانیه هاى بى خبرى

راحت تر ویران شوم

رفتى

آرام و بى صدا

با گامهایى بلند

و من

باز هم تنها ماندم

و در رفتن لحظه لحظه های عمرم 

وجودت را آرزو كردم . . .

No comments:

Post a Comment